تغییری....

تغییری است من می توانم ببینمش البته دیدن نداره  مادی که نیست پس می توانم احساسش کنم البته فقط خودم می توانم احساسش کنم چون درون من رخ داده و هست شاید ناراحت شوی و پیش خود بگویی که من چرا نتوانم؟چرا که اعتقاد داری رفتارش را می شناسم از تفکرات و احساساتش خبر دارم وتغییرش را هم حس می کنم.ولی چندین و چندان دلیل دارد که چرا تو نمیتوانی احساسش کنی اول اینکه  مبدا حضور تو در این زندگی تاخیری چند روزی در مقایسه با این تغییر دارد هر چند علت ومعلول این تغییر خودت بوده ای و دوم اینکه این تغییر جدای از هر نمود بیرونیش احساسی هست که وجودش به من می دهد و فقط من احساس می کنم.

شاید ندانی چه می گویم شاید خودم هم خوب درک نمی کنم که چه می نویسم.خب عادت من این است در اول نوشته ام خواننده را دور میزنم و گنگ می گویم به دو دلیل یکی اینکه اگر خیلی برایش مهم نیستم خسته شود و بقیه را نخواند وچه بسا کسی پیدا نشود به دلیل این گنگی تا آخر نوشته برود و من برایش مهم نباشم اما شاید یکی برود تنها یکی و اون یکی هم شاید خودش را نشناسد شاید هم بشناسد اما من میشناسمش  و دلیل دوم اینکه کسی که خوب توجه نمی کند هیچی از نوشته درک نکند ولش کند چون من دوست دارم هرکه نوشته من رو می خواند با علاقه بخواند نه با زور.البته زوری در خواندن نوشته من مثل نوشته های بی سروته کتابهای درسی نیست هر چند نوشته من هم بی سروته است اما خوشبختانه زوری در خواندنش نیست.

از یک تغییر می گفتم توصیفش سخت است اما قشنگ است پس به جای توصیفش می خواهم از علتش تشکر کنم نمیدانم تشکر چگونه است اصلا تشکرهای متنی و زبانی را نمی گویم باید تشکری کنم که خود مسولیت هست و مسولیت ایجاد می کند.تشکری طولانی به طول بقیه ی عمرم برای یکی.اصلا کار طاقت فرسایی نسیت در مقابلش او هم چنان آثار این تغییر قشنگ را دروجود من حفظ و تازه نگه میدارد.او با فروردین آمده از هر لحاظ نگاه می کنم از جنس بهار است و نوروز و فروردین.لحظه ای تامل میکنم و باز شگفت زده می بینم همه چی با فروردین و بهار اومده.او‌‌‌‌ّ و تغییر من و آغاز دوباره من همه بهاری است  به زمان و جغرافیا و طبیعت بهاری.او عاشق پاییز است اما من عاشق بهار او نقاشی رنگها رو دوست دارد اما من نقظه مبدا یعنی بهار.نه صرفا بهار شاید هم صرفا بهار.البته ناگفته نماند دارد عاشق پاییزم میکند این بار صرفا فصل پاییز.هرچه دارم میگویم نمیتوانم ذره ای توصیف کنم نوع تغییر را اما در درونم هیجانی است که هدفش به تحریر در آوردن این تغییر است انا افسوس راهی برای بیانش نیست.صرفا می خواهم ادامه بدهم به این تشکر لذت بخش و عمرم راصرف بیان تغییری نکنم.پس من می روم لذت بخشانه تشکر کنم و ازآثار تغییر لدت ببرم...

 

بهار بیست و یکم غمناک تر از همیشه

21را هم تمام کردم و و خیلی دور از پیش بینی هایی که داشته ام.بچه که بودم می گفتم 20 را رد کنم به اهدافم رسیده ام یا حداقل برنامه ام مشخص است.خود را با سن 20سالگی پدرم مقایسه می کنم می بینم خیلی عقبم.حتی من هنوز نتوانسته ام تصمیم کبری(صرفا اشاره به داستان کتاب دوم دبستان نیست کبری اسم تفضیل هم است به معنی بزرگتر یا بزرگترین)زندگیم را بگیرم.دقیقا روی نقطه حساس تصمیم گیری هستم و وفرصت کم.آیا ادامه تحصیل و ارشد یا رفتن دنبال کار ؟وزمان برای ادامه تحصیل لحظه به لحظه از دست می رود. موج کارهای نیمه تمام درسی که تنها تا آخر این ماه برای اتمامشان فرصت دارم.برعکس همه در بهار 21 ام زندگیم به جای شادی و جشن گرفتن درگیرم احساس می کنم برای چند لحظه هم شده نیاز به بیخیال شدن دارم و نگاه به آن دور دورها.باید همه تب های اینترنت را ببندم ضربدر قرمز نرم افزارهای متلب و پروتوئوس رو بزنم برخلاف همیشه به جای alt+f4 سریع. موس را گوشه سمت راست پایین نگه دارم و منتظر امدن دکمه powerبشوم و با آرامش لب تاپم را خاموش کنم و ببندم کتابهایمان را ببندم و گوشیم را کنارشان بگذارم.بروم تراس روی صندلی بشینم رو به جنوب این جغرافیای کوهستانی.فیلترهایی برای گوش و چشمانم قرار بدهم.آنچنان که صدای رفت و آمد سرویسها و چمن زنها را نشنوم و صدای وزش باد و جیک جیک گنجشکهای همیشه حاضر در همه جای اسپانیایی به گوشم بیاید همانهایی که در میلان و فلورنس هم فراوانند.آنچنان که کاجهای بی بهره و ظاهر نما و چمن هایی که انسان برای آرامش به خودش آبیاری می کند نبینم.پس باید سرم را بالاتر بگیرم.آنجا در دور دست و مه کوهی است و درختی تنها با بوته هایی کنارش احتمالا زالزالک است خیلی قشنگ است برای ادامه حیاتش نیازی به انسان ندارد.خیلی امیدوارم ا دور و برش چشمه ای سرد باشدکم کم دارد قشنگترین فضای ذهنم درست می شود(کوهی بلند که قله اش برف دارد در وسطش چشمه ای است که درختی آنجاست خورشید به شدت می تابد اما من لباس زمستانی پوشیده ام.و نفس زنان با بهترین دوست بچگیم به طرف چشمه بالا می رویم و بخاری که از دهنمان بیرون می آید بیانگر هوای آنچنان گرمی نیست.آری این بهترین زمان از سال سرزمین مادریم است.این نوروز است.نوروزی که برای همه نماد سرسبزی است ولی برای من پایان زمستان سخت کوهستانهای کردستان است وعیدی خاص و قشنگترین چیز داد زدن برای سقوط بهمن است که هیچ وقت به واقعیت نپیوست و رویا ماند و فقط انعکاس صدا در کوهستانها پیچید.به چشمه که میرسیم خیس عرق شده ایم .کت را در میاورم اما وزش نسیم کوهستانی(زریان)تنم را به لزره می اندازد باز میپوشم و بالاتر میرویم وبالاتر جایی که می شود دید کجا دوباره سبز شده وهنوز خواب است).صدای آلارم گوشی می آید آخ فرمهای پر نشده گزارشهای نوشته نشده پروژه صرفا زخمی شده باز کجا باید بروم احتمالا خیلی هم مهم است.باید از این خواب پاشد و رفت.انگار اجازه چنین زندگی را ندارم و خودم این را انتخاب کرده ام محکوم به ادامه یا حذف هستم.پس باید این روزمره گی را ادامه بدهم .انگار نیروی بشری قویی ما را مجبور به این کارها می کند.انگار گروه بندی شده ایم و هرکس در گروهی خاص باید ماشین کار و تولید باشد.وقتی به این ها فکر میکنم می بینم که فیلمهای هالیوودی مثل fight clupوdivergent چندان هم تخیلی و افسانه نیستند.بی خیال اینها باید برم ببینم آلارم چیه.باید زود شلوار بپوشم لب تاپ رو بذارم کول پشتی و بردارم و بند کفش را تو راه ببندم و زود برم به سرویس برسم.اما نه من نیاز به عجله ندارم چون ساعتم همیشه دو دقیقه از ساعت از ساعت رسمی کشور جلوتر است.چون پدرم بهم یاد داده همیشه یک قدم جلوتر از همه باشم...

سخنی از آلبرت انشتین

آلبرت انشتین به عنوان یک فیزیک دان اظهارنظرهایی در سایر علوم همچون علوم انسانی داشته است که در بعضی از آنها نکات ظریفی را گوشزد می کند وی معتقد است که می توان جهان هستی را بر اساس معادلات ریاضی و فیزیک توصیف کرد ولی بی احساس و بی معنی خواهد بود.در این اظهار نظرش انسان را به آزادی از یک نوع زندان درونی رهنمون می کند

انسان جزئی است از یک کل،که ما آن را ((عالم))می نامیم.جزئی که محدود به زمان و فضا است.او خود افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای بقیه عالم تجربه می کند.که می توان ان را نوعی خطای باصره در خود آگاهیش دانست.این خطا برای ما نوعی زندان است که ما را به امیال شخصی و ابراز عواطف نسبت به چند نفری که از همه به ما نزدیکترند محدود می کند.
وظیفه ی دشوار ما باید این باشد که خود را از این زندان نجات دهیم و دایره ی عواطف خود را گسترش دهیم،تا همه موجودات زنده و سراسر طبیعت را با تمام زیبائیهایش در بر گیرد.هیچ کس قادر نیست کاملا به این هدف دست یابد.اما تلاش برای نیل به آن خود بخشی از روند آزادی برای امنیت درونی است.

اهمیت صداقت در زندگی

صداقت گوهر گم شده جوامع امروزی ماست مخصوصا جامعه اسلامی با وجود آنکه دینمان بر آن تاکید کرده است.درست که در جامعه امروز ما وقتی که دروغ می گوییم به نفعمان است درحالی که اگر صادق باشیم شاید ضربه ی بزرگی بخوریم ولی اگر برایند را در نظر بگیریم اگر فقط به نفعهای مادی فکر نکنیم اگر آرامش روحی و وجدان را در نظر بگیریم اگر عذاب وجدان را احساس کنیم اگر و اگر...مطمئنا را صداقت را انتخاب خواهیم کرد

این داسنان برگرفته از کتاب پائولو کوئليو است  که با تمثیلی اهمیت صداقت در زندگی را بیان می کند

((در حدود دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در

چين باستان شاهزاده ای تصميم به
ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری

نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،

اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

 

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت :

به هر يک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد...

 ملکه آينده چين می شود.

 

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند،

اما بی نتيجه بود ،  گلی نروييد .

 

روز ملاقات فرا رسيد ،

دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد. 

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد

دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی
سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد :

اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده

که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند :

گل صداقت...

همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!))

 


 صداقت زیباترین گل است.وقتی که صادقی انتظار بهترین ها را داشته باش.حتی اگر بهترین ها به تو نرسید عذاب وجدان نداری تو صادق بودی

ولی این قول را از من بگیر که بهترین ها به تو خواهد رسید.

روز جهانی کارگر



-این روز را بر کسی تبریک می گوییم که درک می کند یا احساس میکند کارگرکیست و زندگی کارگری چیست
-برکسی که نامش و مظلومیتش شده ابزار دست بعضی ها برای رواج عقیده ی خودشان
-بر کسی که صاحب کارش پول سه سالش را نداده چون در آستانه ی ورشکستگی است و تنها کسی که می تواند بهش ظلم کند کارگرش است در حالی که حقوق او از همه کمتر است
-بر کسی که هنوز برای دختر و پسرش عار است که پیش دوستهایش بگوید "بابام کارگره"
-بر کسی که در طول تاریخ مثل دکتر و مهندس و... شرافتش را نفروخت
-بر آن جانباختگان ماه می 1886که گفتند :مرگ بر تبعیض-مرگ بر برده داری.ولی هرگز فکر نکردند که حماسه ی آنها میشه ابزار دست دیگران
-کارگر عزیز در روز خودت هم بهت ظلم میشه چون از نامت استفاده میشه
-ولی دوست دارم بر دست زبر و پینه دارت بوسه بزنم چون شکی نیست که دست خداست و شاید تنها اثر باقیمانده از شرافت
و در پایان در روزی که اصلا خبر نداری که روز توست و میری کارگری
روزت مبارک

مشکل یا مسئله؟

گاهی وقتها که مشکلات و درگیری های ذهنیم را روی کاغذ می نویسم میبینم آنقدر هم که فکر میکردم سخت نیستند

و آن همان زمانی است که مشکل به مسئله تبدیل میشود و منی که زندگیم با حل مسایل می گذرد معتقدم همه مسائل راه حل دارندهرچند الان نتوانم حل کنم ولی من همیشه امید دارم وشکست نمیخورم

شیعرا داییک به کرمانجی

Dayîk

Bilind bejna le ser ç‌ingê çiyanê
Azîz dayîkê, ẍerîba nav diyanê

Tu dayîka her çi erman herçi dengê
Leva deryayi we tûfan nehengê

Hedûra herçi dayîk bayda lawê
Arê pak mayi je zertişt elawê

Dayîk hêlên wetalê dil we arê
Le her‌çê feslî bî baran debarê

Dayîk  rûnahiya çav‌ên e payê
Tu axir berga je  dîrûk  mayê

Dayîk ala we bejn hîn we payê
Sa herç i dayîk çav le rê tu riyê

Billurên dayîk îru dil we janin
Billurên hîlkê we tal bizanin

Bruska asman hîcand  dizzîn
Gurîfa sewrî te dayîk sa xwa zîn

Dayîk işkest merxa fek we xwînê
Neqlê laçînê le ḧebs dexwîyinê

Dayîk we derd b‌iwîj xanê kelmîşê
Levî yurdî ẍerîb fikrê me bikşê

Le naw dengî birîne her çi  bexşê
Navê te ez debîm azîz  we  refşê

Dayîk erman debîn erman dîsa tê
çiyayi gull l biwî xerman dîsa tê

Dayîk we pê bimîn rê  avreşîn  ke
Kirasê yûsufê hanîn tu bîn ke

*********

Welat sa te ra ken’ane azîz can
çav gîşit i wîda pane azîz can

Were r‌êkûç  wenda buwî  we rê ke
çiyan je  rê  hilên hêlên  çê ke

Hêlên qews le mêvan we behar ke
Were  refş  zemîn  le me  par ke

کامکاران به چ سوزیکه وه  ده ی خوینن!

 

وره يارم .....
وره يارم وره اي تازه يارم وره استيره كه ي شو گار تارم
وره اي شاپري بالي خيالم وره اي شو چراي روناكي مالم
وره اي خج وره اي خاتو زينم وره با بژن و بالا كه ت ببينم
وره با دامري آوات و تاسه م وره با بسكه كت لا دا هنا سه م
وره اي نو نمامي باخي ژينم وره با بژن و بالاكه ت ببينم
وره سور با له سه ر واده و بليني وره كرد به و مه كه پيمان شكيني
وره يارم وره اي تازه يارم وره استيره كه ي شوگاري تارم
وره ماچم ديه ماچي خدايي كه بيزارم له ماچي سينمايي

چند شعر از ماموستا شیرکو بیکس

اشعاری چند از ماموستا بیکس در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

پنهان نکنیم

من تجربه ندارم و ندیدم ولی با خواندن این چنین مطالبی و منطق خودم می گویم اگر چیزی هست نباید پنهان کنیم

عشق را پنهان نکنیم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
ادامه در ادمه ی مطلب

ادامه نوشته

خسته شدیم

خسته شدیم واقعا خسته شدیم چرا زندگی ما اینقد مجازی شده آخه چرا-واقعا یه سلام علیک عادی یادمون رفته .همدمان همیشگی ما شدن صفحه کلید ونمایش کامپیوتر-جمع های دوستانه ی ما شده فیسبوک-شب نشینیهای ما شده یاهو مایل-بهترین دوست ما دوست فیسبوکیمونه

با اون معنای واقعی عشق غریبه شدیم وقتی از حادثه ای متاثر میشیم به جای انجام دادن کار مهمی و اذیت کردن خود میام تو یه شبکه ی اجتماعی یه تسلیت یه ابراز احساسات می کنیم و یه عکسم ازش به اشترک می گذاریم و از انواع اینا

من میدانم برای هر گروه دلیل چیست مطمئن باشید تقصیر ما نیست

دشمن و دوست با هم ما را به این روز گرفتار کردند

و در این بین هر سه ضرر کردیم بخصوص آنانی که ادعای دوستی داشتند

چون دیگر دوست صمیمی ما مجازی است

نظر شما چیست؟

هیروشیمای کوردستان

من هم یک قربانیم

مردم بی دفاع حلبچه در جریان جنگ ایران و عراق، در تاریخ 16 مارس 1988 توسط رژیم بعث عراق طی عملیاتی موسوم به عملیات انفال بمباران شیمیایی شدند و حدود پنج هزار نفر به ویژه کودکان، زنان و سالخوردگان به شهادت رسیدند.

   این مردم بی دفاع و مظلوم همزمان با غرش جنگنده بمب افکن های رژیم بعث عراق ناگهان متوجه ابرهای تیره و رنگین شدند که بر فراز شهر و خانه هایشان سایه افکند و هنوز ابرها فرو ننشسته  بودند که بوی مرگ از آنها به مشام رسید و ناقوس مرگ به صدا در آمد. خبرنگار روزنامه انگلیس گاردین در23 مارس 1988 مشاهدات عینی خود را از آن بدین گونه گزارش می کند:

ادمه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

زندگی نامه ی مستوره

ماه شرف بانو متخلص به مستوره دختر ابوالحسن بیک در سال 1220ه قمری در شهر زیبای سنندج متولد شد. او از طایفه قادری بود که از نزدیکان حکام ولایت اردلان محسوب می‌شدند. پدر و پدربزرگش ناظر صندوقخانه ولایت و از صاحب نامهای این منطقه بودند. ماه شرف خانم بسیار با استعداد و خوش ذوق بود به تحصیل و هنر روی آورد و از نام‌آوران کردستان شد. او در کنارعلم‌آموزی به سرودن شعر پرداخت و خط را هم خوب می‌نوشت. علی‌اکبرخان وقایع‌نگار، پسرعمویش او را چنین معرفی کرده است: «عموزاده حقیر (ماه شرف خانم) متخلص به مستوره فی‌الواقع سزاوار است نظر به فضل و کمال و خط و ربط و شعر و انشائی که این عفیفه دارا بود، اسم او را مورخین عالم درصفحات تاریخ خود به یادگارثبت و ضبط نمایند قریب بیست هزار شعر دیوان غزلیات و قصاید و غیره را دارد». همچنین رضاقلی خان هدایت که از معاصرین مستوره بوده است در کتاب مجمع الفصحا از او چنین یاد می‌کند: «از زنان جمیله و دانشمند و هنرمند ... شعر می‌گفت و مستوره تخلص می‌کرد و خطوط را خوش می‌نوشت ...». ماه شرف با خسروخان والی کردستان ازدواج کرد و در کتاب تاریخ اردلان به شرح علت این ازدواج پرداخته، که به علت یک سری اختلافات و توطئه علیه خسروخان والی، ابوالحسن بیک پدر ماه شرف خانم به زندان افتاد، پس از مدتی که بی گناهی پدرش ثابت شد خسروخان برای دلجویی، از دختر او خواستگاری کرد. مستوره می‌نویسد: «والد و اعمام مولفه را هم بسبب بی جرمی از قید آزاد و بانواع مراحمشان دلشاد فرمودند و طرح مواصلت را به مصاحبت کمینه انداختند و عاقبت بطریق مجلل داخل حرم جلال آمدم». ماه شرف خانم به عنوان همسر دوم والی وارد خانه او شد. همسر اول خسروخان حسن جهان خانم (والیه) دختر فتحعلیشاه قاجار بود. از روابط این دو زن در کتب چیزی نوشته نشده است، فقط برخی آورده‌اند که هر دو از عیاشیهای والی و بی مهری های همسر خود شاکی و ناراضی بودند و در اشعارشان به این نکته پرداخته‌اند.خسروخان والی در سال 1250ق بر اثر بیماری درگذشت. مستوره در سال 1250 همسر خود را از دست داد، او اندوه خود را چنین روایت می‌کند : «در اواخر شهر ذیحجه‌الحرام سنه 1249 آن نور حدقه حشمت و شوکت ... چون به درد جگر دچار آمده، و بعلت غلبه سودا به معالجه و مدارا نپرداخت آناً و فاناً مرضش در تزاید می‌بود و کمینه که با آن حضرت شرف همبستری داشتم و به مصاحبت روز و شب و وزارت اندرون سربلند بودم مدت دو ماه بعلت بیمارداری و پرستاری خواب راحتم بچشم آشنا نشدی، عاقبت آمد بسرم آنچه از آن میترسیدم... سوء مزاج والی جوان شدت بهم رسانیده معالجه‌پذیر نیامد تا در یوم پنجشنبه دویم شهر ربیع‌الاول سنه 1250مرغ روح پرفتوحش با هزار حسرت و ناکامی سوی رضوان شتافت». ماه شرف بارها در اشعار خود به مرگ همسرش پرداخته است و از این حادثه یاد کرده است. مستوره پس از درگذشت خسروخان والی تا سال 1263 در سنندج زندگی کرد. در این زمان اختلافات حکومتی مابین خسروخان ارمنی والی جدید و رضاقلی خان اردلان حاکم قدیم اتفاق افتاد و پس از شور و مشورت بین سران اردلان تصمیم به کوچ گرفته شد که مستوره نیز به همراه عمو و دیگر افراد خانواده‌اش به میان ایل بابان در شهر سلیمانیه عراق که آن زمان زیرنظر عثمانی بود رفت. مستوره در کتاب تاریخ اردلان این ماجرا را چنین تعریف می‌کند: "رضاقلی خان تمامی اعزه و اشراف و اهالی ولایت را احضار نموده، پس از شور و مصلحت بسیار طریق کوچ و فرار را به ولایت بابان اختیارکرد و جمعی کثیر از برنا و پیر پای به مقام جلای وطن نهاده و نامید از توقف مقام مالوف گشتند ... به یکی از قرای شهر زور(نام شهر و منطقه ایی در عراق و نزدیک مرز کردستان ایران) که به «سرکت» مشهور است رسیده و اقامت گزیدیم " در ادامه مستوره بیان می‌کند که چگونه به دعوت پسرعمۀ خود به سلیمانیه عراق راهی شده‌اند: «حسین قلی خان عمه‌زاده مؤلف ... به مجرد استماع این خبر آدم با اسب و قاطر فراوان فرستاده از خانواده ما به قدر صد نفر را از اناث و ذکور از شهر زور - نام شهر و منطقه ایی ذر عراق -کوچانیده به شهر سلیمانیه آوردند و از جانب خود محل اقامت به جهت یکان یکان شخص و با هر یک به قدر کفاف تعارف به عمل آوردند». از واقعه کوچ مدتی نگذشته بود که حسین‌قلی خان فوت کرد. بر اثر مرگ او مستوره اردلان نیز از ناراحتی زیاد بیمار شد و درمحرم 1264 بر اثر بیماری چشم از جهان فرو بست.
مستوره کردستانی که بانویی هنرمند و شاعره ایی توانا و خوش ذوق بود از خود یادگارهای زیادی به جای گذاشته است. دیوان شعر او به سعی و تلاش حاج شیخ یحیی سرپرست وزارت فرهنگ کردستان در سال 1304ش جمع‌آوری شد و با کمک و همت میرزا اسدالله خان کردستانی و مباشرت حاج محمد آقا رمضانی صاحب کتابخانه شرق سابق و کلاله خاور در تهران به چاپ رسید. مستوره در زمان حیات خود با شعرایی چون جندقی و ملا خضرنالی شاعر کرد مشاعره داشت و اشعار او بیشتر عرفانی و اجتماعی است. از دیگر آثار او کتاب تاریخ اردلان است که شرح حال حاکمان کردستان و وقایع دوران آنها را به تحریر درآورده و به جرات می‌توان گفت مستوره اولین زن ایرانی مورخ بوده است. این کتاب یکی از منابع تاریخ کردستان محسوب می‌شود و توسط ناصر آزادپور، حدوداً در سال 1324 ش تصحیح و چاپ شده است. از دیگر آثار او کتاب معجم‌الادباء است که در سال 1328 ش در سنندج منتشر شد و رساله‌ای در عقاید و شرعیات دارد. منبع:انجمن شعر کوردی

شیعری مه ستوره کوردستانی

نمونه ای از اشعار زیبای مستوره کوردستانی :
*********
آن پرى چهره كه دوشینه به بزم ما بود
وصف او را نتوان گفت چسان زیبا بود
وه چه بزمى گل و شمع ونى و بربط همه جمع
خنده‏ى جام مى و قهقهه مینا بود
سرخوش از باده من و ساقى و آن طرفه صنم
تا سحر قصه ز نقل و مى و از صهبا بود
از وفادارى و از صبر و شكیبایى و عشق
هر چه زان جمله سخن رفت از این شیدا بود
زاهدالاف مزن نقد مسلمانى تو
خود بدیدم به كف مغبچه‏ى ترسا بود
هر كه در مسجد و میخانه به چشم آوردم
همه را دامى از آن زلف سیه برپا بود
دى به غمزه صنمى سلسله مویى بگذشت
دل
مستوره و جمعى به برش یغما بود
*********

خسروان جاى به مشكوى گزیدند و لیك
فقرا را به جهان سایه دیوارى نیست
دعوى فضل تو «مستوره» مكن زانكه به دهر
فاضلان را به خدا پایه و مقدارى نیست

***********
در فرقت تو صبر و تحمل تا چند
نالان و غزلسرا چو بلبل تا چند
خون شد دلم از محنت ایام فراق
این جور و جفا با منت اى گل تا چند

**********
مقیم كعبه گر بیند بت ترسایى ما را
كند روشن به قندیل حرم شمع كلیسا را
ز رخ چون پرده بگذارد ز سوزش شعله اندازد
عیان از آستین سازد ید بیضاى موسى را
كشد گر خیمه حسنش بر این اقلیم
مستوره
برد از خاطر مجنون خیال روى لیلى را


**********

من آن زنم كه به ملك عفاف صدر گزینم
ز خیل پردگیان نیست در زمانه قرینم
به زیر مقنعه ما را سرى است لایق افسر
ولى چه سود كه دوران نموده خوار چنینم
مرا ز ملك سلیمان بسى است ننگ همیدون
كه هست كشور عفت همه به زیر نگنیم
به معشر نسوان مر سپاس و حمد خدا را
همى سزد كه بگویم منم كه فخر زمینم
ز تاج و تخت جم و كى مراست عار ولیكن
به آستان ولایت كمینه خاك نشینم
على عالى اعلى امیر صفدر حیدر
كه هست راهنماى یقین و رهبر دینم
كمینه‏وار چو «
مستوره» دل بدو بسپردم
هزار بنده به درگه ستاده همچو نگینم


***********

من آن زنم که به ملک عفاف صدر گزینم زخیل پردگیان نیست در زمانه قرینم
به زیر مقنعه ما را سری است لایق افسر ولی چه سود که دوران نموده خوار چنینم
مرا ز ملک سلیمان بسی است ننگ همیدون که هست کشور عفت همه به زیر نگینم
**********
رفتیم و پس از خود رقم خیر نهشتیم با آب گنه توشه عقبی بسرشتیم
امروز بدین عالم خاکی به چه نازیم فرداست که بینی همه خاک و همه خشتیم
بس کار مناهی که در این مرحله کردیم بس خار معاصی که در این مزرعه کشتیم
از مسجد و محراب به دوریم و تو گویی ماننده پیران کلیسا و کنشتیم
در حشر ز نیک و بد ما دوست چه پرسد نیکیم از اوییم و از اوییم چو زشتیم
المنة لله که "مستوره" من و دل جز یار بساط از همه دیّار نوشتیم

سید علی اصغر کوردستانی

سید علی اصغر در سال 1260 شمسی از یک خانواده مشهوردینی در روستای
صلوات اباد از توابع سنندج تولد یافت. دوران کودکی رادر دامن پر مهر  والدین
ومناظر بدیع ومفرج زادگاه خود سپری نمود . در عنفان جوانی از مظاهر طبیعت الهام گرفت
وبا اوایی زلال تر از اب چشمه ها و لطیف تر از پر گلهای نیلوفر به نغمه خوانی پرداخت
شیوایی لحن وموزونی ومحزونی صدای سید چنان دلنشین و گیرا بود که اهالی منطقه
وی را داوود  ثانی لقب داده بودند. سید نظام الدین پدر سید علی اصغر که خود از مردان
مشهور دینی بود سید را به شهر اورد  ودر مسجد دار الحسان به مکتب شیخ عبد المومن پدر ایت الله مردوخ
شپرد تا از محضر ایشان کسب فیض کند وقرائت صحیح قران را بیا موزد سید سالیان درازی
از عمر خود را به فراگیری قران پرداخت و بعد از مدتی در قرائت استادی بی نظیر شد
چنانکه اوازه او از مرز ها در گذشت و بنا به روایتی یک بار نیز جهت قرائت قران به مصر
دعوت شد ولی به دلیل ناخوشی پدر از رفتن صرف نظر کرد پدر بارها اورا از خواندن در ملا عام
منع و سر زنش کرده بود و سید با کمال احترام در جواب پدر گفته بود: انچه نعمت خداست
به همه تعلق دارد و نباید انرا از خلایق دریغ کرد و اگر خواندن الحان از روی حقیقت و دستی به
جانب معنویات باشد مانند صدای پرندگان خالی از محرمات خواهد بود
حاج سید عبد الا حد بابا شهابی پسر بزرگ سید که حدود هفتاد سال دارد میگوید:
مرحوم پدرم با وجود اینکه هرگز نزد استادی تعلیم ندیده بود مع الوصف
عموم دستگاهها و مقامات موسیقی ایرانی را می شناخت 
و انچه را می خواند یا موسیقی اصیل کردی بود و یا خود بر اساس موسیقی اصیل کردی
  می ساخت واجرا می کرد
اشعاری هم که می خواند  یا اشعار فولکلور متداول محلی بود و یا از دیوان شاعران
مانند مولوی کرد وفایی مهابادی  یا طاهر بگ  جاف و یا بابا طاهر همدانی انتخاب می کرد
انچه از صدای سید و نحوه اجرای اهنگهایش مشخص است این است که سید به طور مسلم موسیقی
ایرانی را می شناخته است اما چگونه ودر کجا و با چه امکاناتی به این شناخت رسیده است
جای بحث و گفتگو است چون رسانه های گروهی در ان زمان وجود نداشته اند طبق نوشته اقای عباس کمندی
چون در ان زمان وقبل از رفتن سید به تهران سنندج مدت یکسال تبعید گاه عارف قزوینی شاعر و
ترانه سرای معروف ایران بود و چون عارف به منزل خوانین سنندج رفت و امد داشت  مسلما صدای سید از
نظر عارف مکتوم نمانده و احتمالا جلساتی با هم داشته اند و چون با توجه به نوع تحریرات صدای سید وشباهت
ان به  اهنگهای عارف قزوینی به احتمال قوی سید موسیقی را از عارف اموخته ویا حد اقل نحوه صوت پردازی
سید بدون دخالت عارف نبوده است  و اگر غیر این باشد سید خود ابداع کننده این سبک در موسیقی کردی است
نحوه پرداخت تحریرات ریز و مکرر وکش دادن صدا در نهایت جمله ها مختص خود سید علی اصغر است
و این سبک خوانندگی بجز در زادگاهش صلوات اباد محل ومکان دیگری در کردستان ندارد
استاد سید علی اصغرکردستانی اهنگهای  اصیل کردی زمان خود را به سبک خود خوانده است وبا تحریرات
ریز صدا بر ملودی انها افزوده است اهنگها عبارتند از
صدای زیر وبم(سه گاه )  غم انگیز(شعر بابا طاهر(  یار غزال(بیات ترک) زردی خزان(بیات ترک) و
غم انگیز(افشاری)  کورته بالا (دشتی)و دردی هجران و رفیقانی طریقت و نابی هی نابی وهر وه ک بازو بن
که بعضی از این اثار توسط خوانندگان فعلی باز خوانی شده است از جمله کاست زردی خزان کاری از ارسلان کامکار و قسمتی از
کاست فلک باخه وان با صدای سید جلا ل الدین محمدیان و نیز تصنیف های دردی هجران و رفیقانی طریقت و
هر وه ک با زو بن را در این اواخر خواننده بسیار توانا زنده یاد استاد حشمت اله لر نژاد اجرا کرده  که در خور
تحسین می باشد

ساز های که سید علی اصغر را در تمام اهنگها همراهی کرده اند  عبارتند از تار  کمانچه فلوت و ضرب
صفحات سید بعد ها در بین متنفذین کردستان پراکنده و به مرور زمان به علت دست به دست شدن تعدادی از ان
از بین رفت و مابقی که حدود 13 اهنگ است  بعد از تاسیس رادیو سنندج در سال 1327 جهت استفاده عموم
کپی برداری شد
استاد علی اصغر کردستانی خواننده بزرگ واز افتخارات مردم کرد نشین در سال 1315 شمسی در زادگاهش
روستای صلوات اباد چشم از جهان فرو بست اما صدای گرمش تا ابد نوازش گر گوش و جان مردم کرد زبان خواهد بود
از وی دو پسر و دو دختر باقی مانده اند که به بابا شهابی معروفند

منبع : کتاب موسیقی کرمانشاه
تالیف: ایرج نظافتی

یک ماه به واقعه ای حلبچه-

نسل کشی که خیلی ها به خاطر منافع در برابرش سکوت کردند همان هایی که امروز ادعای حقوق بشر دارند.ولی 5000انسان بی گناه

به آن فکر کنید 5000

حلبچه آرام بخواب. صدام‌ها بیدارند! حلبچه آرام بخواب. سال‌هاست که دیگر کسی نوبهار تو را سیاه‌پوش نمی‌کند. حلبچه آرام بخواب. کودکانت را در آغوش بفشار. به آنها گرمای زندگی ببخش. لبان عنابی دخترکانت را از سیاهی این همه تباهی پاک کن و آنها را به میدان پایکوبی و دست‌افشانی روانه کن. آخر یکی دو روز دیگر عروسی بهار است. تمرین رقص کرده‌ای؟ می ناب را از کوزه بیرون آورده‌ای؟ لباس‌های تازه‌ات کجاست؟ حلبچه آرام باش. سال‌هاست که بر جای جسد خشکیده مردمانت، گلهای شقایق روئیده‌اند. سال‌هاست دیگر کسی صدای ضجه مادرانت را نمی‌شنود. حلبچه آرام باش. عروسی بهار تو به خون کشیده شد و عاملانش چندی است به بند گرفتارند، اما چه سود؟ حلبچه مبادا زیبائی کوه‌ها و سرسبزی دشت‌هایت، حکایت آن روز سیاه را از ذهنت بیرون کند. حلبچه، نمی‌توانم با تو سخن بگویم. تنها می‌توانم سرت را که به زانوی غم فرو رفته است با نوک انگشتم بلند کنم و بگویم: اشک‌هایت را پاک کن. زندگی جاری است. در برگ برگ این درختان تناور، در سرخی وهم‌انگیز لاله‌های وحشی تو، آری، خون فرزندان پاک تو جاری است. حلبچه، فرزندانت را بار دیگر به آغوش خود بخوان. به آنها بیاموز که اگر نمی‌توانند فراموش کنند دست کم "ببخشند". بگذار این چرخه باطل، این آرزوی مرگ مداوم، هر کس برای دیگری، آری بگذار این آرزوی مداوم جائی بمیرد که صدام‌ها بیدارند و جهان هنوز "مرگ" را می‌زاید. بگذار یکبار، فقط یکبار، من و تو، همان سر در گریبان فرو برده‌های بی‌تاب، به جای انتقام، فریاد بخشش و عبرت سر دهیم شاید این قطار، در ایستگاهی بایستد. آهای، قطار عربده‌کشان تشنه‌ی جنگ را نگاه دارید. می‌خواهم پیاده شوم. حال تهوع دارم

استاد شیرکو بیکس

 شیرکو بیکه س از شاعران برجسته ی کردستان عراق که در سال ۱۹۴۰ میلادی در شهر سلیمانیه به دنیا آمد . در سال ۱۹۶۸ اولین مجموعه شعر خود را به نام ) مهتاب شعر ( به چاپ رسانید .او جزو شاعران نسل دوم کردستان عراق و از هم نسلان عبدالله په شیو ،لطیف هلمت و رفیق صابر است. شیركو بی‌كس فرزند «فایق بی‌كس» كه پدرش یكی از شاعران بزرگ و ملی كرد می باشد. شیركو بیكس‌ در سال 1940 میلادی (1319) شمسی در شهر سلیمانیه به دنیا آمد و در دامن مادری فرهنگ دوست و پدری دانا بزرگ شد.

او بعد از استاد عبدالله گوران، یكی از شارحان و معماران پیشرو شعر آزاد كوردی است. شیركو بی‌كس پر كار و خستگی ناپذیر كه بیشتر به مفهوم ادبی جهانی در اذهان اهل فن جایی گرفته است و با آنكه در نقد ، داستان و ترجمه تواناییهایی در خور و شایسته می باشد، اما كار شعر ، سرنوشت محوری قلم او را رقم می زند . استاد شیركو بی‌كس هر چند وابستگی به احزاب و گروههای فعال سیاسی كورد را داشت اما از راه ادبیات و سرودن شعر به مبارزه علیه ظلم و زور روا شده به ملت كورد پرداخت و سالها در این زمینه به فعالیت پرداخت كه می توان به مبارزات او در این مهم بر علیه رژیم فاسد و اشغالگر بعثی صدام حسین و سرودن شعر برای شخصیتهای مبارز كورد و شهیدان این راه اشاره كرد.

سخت كوشی و پیگیری این شاعر جهانی در سیطره فرهنگ، ادبیات و شعر كوردی ، به او شخصیتی غول آسا و عاصی بخشیده است. شاعر چیره دست فارس زبان روزگارمان سید علی صالحی سالها پیش شیركو بی‌كس را امپراتور شعر دنیا نامیده است .

شیركو بی‌كس در جامعه فرهنگی كورد، هم وزن احمد شاملو در پهنای ادبیات معاصر فارس می باشد. آثار شیركو غنی و بسیارند، در سال 1968 میلادی اولین مجموعه‌ی شعر وی با عنوان «درخشندگی شعر» منتشر شد و صاحب آثاری چون: آئینه‌های كوچك «شعر» ، بامداد «شعر»، من عطشم را با آتش فرو می نشانم «شعر»، كاوه‌ی آهنگر «نمایشنامه منظوم»، سپیده دم «شعر»، پیرمرد و دریا «همینگوی – ترجمه»، دو سرود كوهی «شعر»، رودخانه‌ها «مجموعه داستان»، عقاب «شعر»، كجاوه گریه‌ها«شعر»، صلیب و مار و روزشمار شاعر «شعر بلند» و... مجموعه مقالات ، ترجمه‌ها و ... می باشد. شیركو بی‌كس در سال 88-1987 میلادی از دست «انگوار كارلسن» نخست وزیر سوئد جایزه جهانی «توخولسكی» مدال افتخار در ادبیات را دریافت كرد و همچنین در فلورانس ایتالیا، بزرگترین انجمن مدنی به او لقب «همشهری» داده است.

اشعار شیركو تاكنون به زبانهای آلمانی، فرانسه، ایتالیایی، سوئدی، نروژی، عربی، فارسی و... ترجمه شده است و بعضی از اشعار او انتخاب شده و در كتابهای درسی چند كشور برای تدریس گنجانده شده است.

” دو سرو كوهی “ ،”‌عقاب“ ، ” رود“ ، ”سپیده دم “ ، ” آفات “ ، ” كركس “ ، ” عطشم را شعله فرو می نشاند “‌ ، ” دره پروانه ها “ ، ” صلیب ، مار و روز شمار یك شاعر “،” سایه “‌و ”آزادی، این واژه ی بی آبرو “  از جمله دفتر های شعر این شاعر كرد است كه به زبان های فرانسوی ، ایتالیایی ، سوئدی ، عربی و... ترجمه وچاپ شده اند . در  ایران نیز در سالهای اخیر، مجموعه هایی از او همچون منظومه بلند ” دره پروانه “ و ” آزادی ، این واژه ی بی آبرو “ با همت "محمد رئوف مرادی” ترجمه وبه چاپ رسیده است .
مهمترین شاخصه كارهای شیر كو بیكس ، غربتی است كه بن مایه اصلی آثار اوست. غربتی كه هم درونی است وهم بیرونی. بدین معنا كه شعوری كه شعر به شاعر هدیه می كند موجب غربت درونی اوست كه این فصل مشترك تمامی شاعران اصیل است . دیگر غربتی است بیرونی؛ كه از دور دست های تاریخ ملتش سر چشمه می گیرد و تا دوران پر آشوب معاصر همواره این غربت در صورت ها و صورتك های بی شمار مكرر شده است .

شیركو بی‌كس بی‌شك مانند حلقه‌ای گره خورده در زنجیره‌ی خدایگان تاریخ ادبیات دنیا چفت شده است، خدایگانی مانند: لوركا، محمود درویش، نرودا، ریتسوس، داستایوسكی، شاملو، جبران خلیل و... كه چنان بتی ستودنی در معابر استوره‌ای ملل دنیا جاودانه خواهند ماند.

معادلات زندگی

معادله ۱

انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح

الاغ = خواب + خوراک

این مطلب صرفا جهت سرگرم شدن شما عزیزان بوده و اصلا قصد توهینی وجود ندارد.

معادله ۱

انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح

الاغ = خواب + خوراک

پس

انسان = الاغ + کار + تفریح

وبنابرین

تفریح – انسان = الاغ + کار

بعبارت دیگر

انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند

*****

معادله ۲

مرد = خواب + خوراک + درآمد

الاغ = خواب + خوراک

پس

مرد = الاغ + درآمد

و بنابرین

درآمد – مرد = الاغ

بعبارت دیگر

مردی که درآمد ندارد = الاغ

*****

معادله ۳

زن = خواب + خوراک + خرج پول

الاغ = خواب + خوراک

پس

زن = الاغ + خرج پول

وبنابرین

خرج پول – زن= الاغ

بعبارت دیگر

زنی که پول خرج نمی کند = الاغ

*****

نتیجه گیری:

از معادلات ۲و۳ داریم:

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند

پس:

فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند..

و

فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

بنابرین داریم …

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول

> و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:

مرد + زن = ۲ الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند.

منبع:وبلاک ئالان

نگرش

حقیقتی کوچک اما شگفت انگیز برای ساخت زندگی

 

 

اگر:
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر با
26-25-24-23-22-21-20-19-18-17-16-15-14-13-12-11-10-9-8-7-6-5-4-3-2-1
باشد ، آن گاه ...



کار سخت HARD WORK
H+A+R+D+W+O+R+K
98%=11+18+15+23+4+18+1+8

دانش KNOWLEDGE
K+N+O+W+L+E+D+G+E
96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11

دوست داشتن LOVE
L+O+V+E
54%=5+22+15+12

خوشبختی LUCK
L+U+C+K
48%=11+3+22+12
(بیشتر ما تصور نمی کنیم که این مورد خیلی مهم است!!)
پس چه چیز صد در صد را می سازد؟

پول؟... نه!!! MONEY
M+O+N+E+Y
72%=25+5+14+15+13

راهبری؟.... نه!!! LEADERSHIP
L+E+A+D+E+R+S+H+I+p
97%=16+9+8+19+18+5+4+1+5+12

هر مساله ای راه حلی دارد تنها اگر نگرشمان را تغییر دهیم.
به قسمت بالا برگردید، به 100%واقعا به چه چیزی برای یک قدم پیش تر رفتن احتیاج داریم؟؟

نگرش ATTITUDE
A+T+T+I+T+U+D+E
100%=5+4+21+20+9+20+20+1

این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که زندگی را 100%می سازد!!!
نگرشتان را تغییر دهید، تا بتوانید زندگی تان را تغییر دهید!!!

ئاموزا

 

 (فولکلور)

 

کانیه گی بر مال ریخ دانه دانه آموزا گیان

 

یارم نیشته وه و ذلف کید شانه آموزا گیان

 

آموزا تو بالا برزی

                                

                                 آموزا تو بومن فرضی

 

هر ده روم ده روم دلم الرزید آموزا گیان

 

چون به جی دلم یار گردن برزه آموزا گیان

                                  

آموزا تاقه گلکم نونمام شونی دلگم

       

آموزا بالا برزه گم دوای چل شو درده گم

 

دوس یه که خاصه یه ک به هزاره آموزا گیان

 

گشتی  به  قربان  تاقه  نازاره  آموزا  گیان

 

 

باوانی شی وید بو مستی چاود آموزا گیان

 

                       خو من کافرنیم کفته مه دامد آموزا گیان

 

باله خانه چاو دل دیوانه تو آموزا گیان

 

اگر تو شمعی من پروانه تو آموزا گیان     منبع:کرد و کردستان-اشعار

مولوی کورد

              

سید عبدالرحیم فرزند ملا سعید نوه ملا یوسف جان فرزند ملا ابوبكر مصنفی چوری كه منتسب به سید محمد زاهد كه معروف به پیر خدر شاهو است می باشد . تخلص شعری وی ( مه عدوومی ) است و در فرهنگ و ادبیات كردی به مولوی مشهور است .مه وله وی (مولوی ) در سال 1221 هجری قمری در روستای سرشانه ( سه رشانه ) در منطقه تاوه گوز كردستان عراق در خانواده ای فرهنگی - دینی چشم به جهان گشود . در كودكی همراه با خانواده به روستای بیژاوه نزدیك شهر حلبچه می رود و در آنجا نزد پدر قرآن می آموزد همزمان كتاب های مقدماتی فارسی و صرف و نحو عربی را نیز آموخته است . پس از آن همچون بسیاری از طلبه های كردستان برای فراگیری علم به شهر پاوه رفته است و پس از فراگیری علوم در شهر پاوه به چور از توابع مریوان رفته و پس از آن به سنه (سنندج ) رفته و در مسجد وزیر به تحصیل علوم زمان پرداخته است سپس به بانه و پس از آن به سلیمانی ( سلیمانیه ) رفته ور در مسجد گه وره ( بزرگ ) آن شهر از خدمت عالم بزرگ شیخ معروف نودی استفاده نموده است سپس به مسجد جامع حلبجه رفته و از وجود شیخ عبدالله خه رپانی استفاده نموده بعد از ان به قه لای جوانرود رفته و پس از آن دوباره به سنه (سنندج ) رفته و در مسجد دار الاحسان مدتی بیشتر از بار اول راگذرانده است . سپس به سلیمانی ( سلیمانیه ) رفته و در خدمت ملا عبدالرحمن نودشه ای كه مفتی سلیمانیه بوده و امام مسجد مه لكه ندی بوده است درس طلبگی را تمام كرده و موفق به اخذ اجازه از محضر ایشان گردیده است .
پس از آن به روستای چروستانه در اطراف حلبچه رفته و در آنجا به تدریس پرداخته است . پس از مدتی هوای تصوف اورا مجذوب كرده و گرفتار ذوق اهل معنا می گردد و بهمین دلیل به شهر ته ویله رفته و صوفی شیخ عثمان سراج الدین كه خلیفه مولانا خالد نقشبندی بزرگ طریقه نقشبندی در كردستان می شود . و مدت زیادی را به عنوان مرید شیخ سراج الدین بسر می برد . پس از چند سال به روستای بیاویله نزدیك حلبجه می رود و پس از مدتی به روستای گونه رفته و چند سال نیز در آنجا می ماند . سپس به شه میران كه در آن زمان تحت اداره شیخ علی عبابیلی بوده است می رود كه شیخ علی احترام بسیار زیادی برای مولوی قایل بوده است اما پس از مدتی عثمانی خاله بدستور محمد پاشای جاف اداره شه میران را از شیخ علی گرفته و بهمین دلیل مولوی راهی روستای سه رشاته كه زادگاه اوست می شود و در همان روستا دیده از جهان فرو می بندد .
مولوی در سالهای حیات خویش با چند حادثه و فاجعه سخت مواجه شده است ( آنگونه كه از شعرهای او برمی آید ) اول سوختن كتابخانه مولوی كه در آن كتابهای بسیار و نوشته ها و حتی دیوان شعر او می سوزد . دوم وفات عنبر خاتون همسر مولوی است كه آنگونه كه پیداست احترام و عشق زیادی به او داشته است . سوم از دست دادن بینایی بمدت هفت سال كه همان باعث وفات و افول ستاره ای بی بدیل در آسمان شعر و ادب اورامان و كردستان می شود . سر انجام مولوی پس از 79 سال عمر سراسر با بركت در سال 1300هجری قمری دیده از جهان فرو بست . از مولوی آثار ارزشمندی بجای مانده است .
دیوان مه وله وی :
الفضیله : كه شامل 2031 شعر عربی است و در سال 1285 هجری قمری آنرا به رشته تحریر در آورده است
العقیده المرضیه : مشتمل بر 2452 شعر كردی كه در سال 1352 هجری قمری از سوی محی الدین صبری النعیمی در مصر بچاپ رسیده است . اولین بیت دیوان اینگونه آغاز می شود

زوبده ی عه قیده و خو لاصه ی كه لام           هه ر له تو بو توس ثه نای تام

الفوائح : كه شامل 527 شعر فارسی است كه همراه العقیده در سال 1352 توسط محی الدین صبری النعیمی در مصر بچاپ رسیده است . بجز این موارد كتابی در باره اصول طریقه نقشبندی از ایشان بجای مانده است .

 

ئاماوه وه هار - مولوی هورامی

ئاماوه وه هار ُ وه هاری شادی

بوی عه تر نه سیم غونچه ی ئازادی

خیل خانه ی خه فه ت بار به نی یش که رده ن

مه ینه ت روو نی یان وه ماوای مه رده ن

خه م وینه ی که مان قامه ت خه م بی یه ن

هه وارگه ی قه دیم نه ده سش شی یه ن

به زم شه وق و عه یش نه ده رووم جه مه ن

ئانه هیچ نه بو نه ده روون  خه مه ن

ئینه نه تیجه ی دیای بالای تون

نیشانه ی وصال خال ئالای تون


منبع:کرد و کردستان-اشعار


شیعری کرماشانی

  واران

 باران

واران وارید وه خشی

خودا برام نه کوشی

*باران ارام ارام می بارد خدایا برادر کوچکم راازگزند حوادث دور نگه دار.

خش خش وارانه

ده ی له شیشه و ده رانه

*نم نم باران به پنجره ودرب خانه می خورد.

واران واریدن له سه ر

پرچ داره یل که دین تر

*باران به تندی می بارد و زلف (برگ)سبز درختان راخیس می کند.

ده مچه کوه یل شووریدن

چک چک ئاوئ چووریدن

*باران صورت کوهها رامی شویدقطرات باران جاری می شوید.

هه م ره وه نی هه م ریوار

هانه وه سو دیوار

*رهگذران وعابران ازشدت باران به گوشه ی دیوارپناه می برند.

به سه زووان مه لوچک

ها وه سوکوچک

*دراین میان گنجشک زبان بسته خود را به پستوی سنگ می زند.

له نسار و خه وره تاو

سه نگاوه یلبوون پر له ئاو

*هم سایه گیر و هم  افتاب گیروهم سنگ ها و همه جا پر از اب می شوید.

تیه نی دوواره تووقی

مال بی ئاو چووقی

*چشمه ها دوباره می جوشند وخانه ای که ابی ندارد وبی نصیب مانده است ازاب باران بهره می گیرند .

ئه وره یل چو ژاوئلالن

ئه وره یل چمانی دالن

*ابرها به هم می غرند گویی کرکسی هستند.

ئه وره یل ده م نانه له زه و

زغم نه خوه ی وه توو شه و

*ابرهابه زمین نزدیک شده اند مواظب باش سرمانخوری.

وه ری لووان نه ودن ته ر

کا وره یل بار ه  وله  له وه ر

*گوسفند چران کوچک گوسفند هایت را از چرا برگردان تاخیس نشوی .

تله و  که ره یل  شووان

باوشی دلنگ هاپیان

*افراد بزرگتر که به دنبال چوپان به چراگاه رفته اند  مقداری لباس برای چوپان برده اند تا لباس های خیس شد ه اش را عوض کند .

گرمه هره ئاسمان

گشت خارچه گه یل  ده دیه و  بان

*به محض رعد وبرق اسمان تمام قارچ ها قد علم می کنند.

زه رینه و  سیمینه

خودا!چه نیره نگینه

*رنگین کمان درامد خدایا چقدرزیباست.

واران واریدن رفت  که ی

جفتیار دریدن  جفت که ی

*باران بهشدت تمام می بارد وشخم زن درحال شخم زدن است.

بچیم وه بان خانی

بکه م پا کوت  بانی

*به پشت بام خانه ی گلیمان  یرویم با پاهیمان   محکم روی پشت بام بکوبم تا اب به داخل خانه نفوذ نکند.

واران  واریدن  له سه ر

عه یدی  ده یدن  مال له  په ر

*باران به  تندی می بارد و عیدیش را به همگان تقدیم می کند.

نان  ده ر  و میوانه

له خوداس  و  له  وارانه

*باران  هم رازق  میزبان  ومهمان هردو ازطرف خداوند است.

خودا قزا  بخه  لا

بلاچه نه وده  به لا

*خدایا قضاهای اسمانی را از ما دور گن و صا عقه به بلا   مبدل نگردان.

خودا  واران نه تووری

پاله ولاتم بووری

*خدایاکاری کن  که هیچگاه باران بامن قهرنکند.

بررسی ادبی:

واژه ای باران درمیان قوم کرد جایگاه ویژه ای دارد و در بحث ادبیات کودکان نیز مطرح  میباشد از جمله این بیت (واران وارید وخش    خدابرام نکوشی)  زبانزد است که با بارش  باران  کودکان دور هم جمع می شوند واین بیت ترنم میکنن به نوعی خداوند را ستایش می نمایند واز خدا رزق وروزی خویش راطلب میکنن .دراین شعر اشارات زیادی به این باورهای عامیانه شده است  مثل روییدن قارچ ها درصورت رگبار شدید و رعد وبرق در بیت 13 بارش باران دراعیاد گوناگون  بهترین عیدی برای کردها محسوب می گردد .

این شعردرقلب مثنوی ودر ابیات گوناگون  ان ارایه های متفاوتی  قابل بررسی است.

انسان نمایی پدیده ها دربیت های  (چهارم و بیت اخر).

باران به انسانی تشبیه شد ه است که ان انسان می رود وصورت کوهها رامی شوید،

غلغله ی ابرها چون شخص مصیبت زده ،قهر کردن باران در بعضی ابیات ان واژه ارایی وهم  صدایی به اوج می رسد واین علاوه براینکه باموسیقی  زیبایش  گوش  کودک را نوازش می دهد نوعی تکرار نیز به وجوداورده است

بیت های (دوم و چهارم )ودربیت نوزدهم ارایه  جناس تام میان واژه  های بلاچه (رعد وبرق)وبه لا (اتفاق بد)وجوددارد.


منبع:کرد و کردستان-اشعار

شیعری کرماشانی

"له رووژی ترسم"

له رووژی ترســـــم دڵ بــــووده ناشـــاد
هــه‌رچـی ك داشتیم بوه‌یـــمن لــــه یــــاد
له هویرمان بچوود ك ئیمـــــه کوردیــــم
رووڵــه‌ی که‌یخســــره‌و، ئاریائــی نــژاد
فه‌رامووش بکه‌یـــــم خـــاوه‌ن تاریخیـــم
له‌ هووز و تیره‌ی ســــاســــانی و مــــاد
له رووژی ترســــم لــــه‌ی خاك پاکـــــه
که‌س ده‌نگ به‌رز نه‌که‌ی له ده‌س بیـــداد
گشت بوونــه چــــاکر زه‌‌هـــاک ده‌وران
ره‌نج کاوه‌ی کورد بیــــه‌یمن وه بــــــــاد
جه‌شنــــمان بووده جه‌شـــــن بیگانـــــــه
له‌جی خوه‌ر نازار، مانگ بووده نه‌مــاد!
له رووژی ترســــم، نه ژن و نه پیـــــــا
نه حه‌تتــــا ئه‌وه‌ی ئه‌زیـــــــزه لــــــه‌لاد
دی له وه‌ر نه‌کــــــه‌ی له‌باس کـــــوردی
یا قســـه نه‌کــــه‌ی وه زووان ئــــــه‌ژداد
هه‌ڵـــه‌و بگه‌ردی لــه فه‌رهه‌نگ خــوه‌ی
به‌زم و باو فه‌ره‌نـــگ باس بکه‌ی ئـه‌ڕاد
له رووژی ترســــم لـــه‌ کــــورده‌واری
دی که‌س نه‌زانی له مه‌عنــــای عشـــــق
نه دوێت شیرین بوو نه کوڕ وه فه‌رهـاد
دروو ده‌لـه‌سـه، جی راســــی بگـــــری
هه‌رکه‌س راسی کرد سه‌ر بیــه‌ی وه باد
ئه‌ی خوه‌یشک و برای ئازیز کــــــوردم
نه‌که‌ی تاریخــد بوه‌یــــدن لـــه یـــــــاد!
چوون چرای ریــده ئه‌ڕای هه‌میشـــــــه
ئه‌ر خامووشه‌و بوود، تاریکه نــــــوواد
شانازی بکــــه وه فه‌رهه‌نگ خـــــــوه‌د
تا گشت بزانن چـــه‌ن بــه‌رزه ئــــــه‌ڕاد
ئه‌ی کـــورده‌واری گیانم وه فــــــــه‌دات
ئه‌هــوورامه‌زدا وه پشت و پـــــــــــه‌ناد

 شاعر :  جانی کرماشانی

-----------

برگردان شعر به فارسی:


از روزی می‌ترسم که دلم ناشاد گردد
وهر آنچه که داشتیم را از یاد ببریم
از یاد ببریم که ما کرد هستیم
که فرزند کیخسرو آریایی نژادیم
فراموش کنیم که صاحب تاریخیم
که از تیره و تبار ساسانی و ماد هستیم
از روزی می‌ترسم که در این خاک پاک
کسی صدایش در برابر ظلم و بیداد بالا نیاید
و همه نوکر و غلام ضحاک زمان شوند
و رنجی را که کاوه‌ی آهنگر کشید به باد بدهیم
جشنهای باستانی ما جای خود را به جشن بیگانگان دهد
و به جای خورشید نازنین، ماه نماد ما شود!
از روزی می‌ترسم که نه زن و نه مرد
و نه حتی کسی که برایت عزیز و نور چشمی است
دیگر لباس کردی بر تن نکند
و یا به زبان آبا و اجدادی خود صحبت نکند
از فرهنگ خود روی‌ گردان شود
و به چیزهایی که باب فرنگ است روی بیاورد
از روزی می‌ترسم که در فرهنگ کردها
عشق و عاشقی نیز از بین برود
دیگر کسی معنای عشق و عاشقی را نفهمد
نه دختری مانند شیرین و نه پسری مانند فرهاد باشد
دروغ و ریاکاری جای راستی را بگیرد
و هر آنکس که راستگو باشد سر خود را به باد بدهد
ای خواهر و برادر عزیز کردم
نکنه که روزی تاریخ خود را فراموش کنی
چون همیشه مانند چراغ راهی خواهد بود
که اگر خاموش گردد جلو راهت تاریک خواهد گشت
پس به فرهنگ خودت افتخار بکن
تا همه بدانند که چقدر برایت با ارزش و بلندمرتبه است
جانم فدایت ای کرد و فرهنگ زیبای کردی
اهورامزاد همیشه پشت و پناهت باشد

 منبع : وبلاگ کرماشان

 

seyed ali asghar kurdistani

Sayid Ali-Asghar Kurdistani (1881-1936) Most Iranians especially from Kurdish regions know him, with his unique voice, as one of the unforgettable singers in the Kurdish and Persian music history. Sayid Ali-Asghar Kurdistani was born in a famous religious family in 1881 in Salavat-Abad (Selwat awa), a village belonging to Sanandaj (Sine). In the prime years of his youth he began to sing. The tone of his voice was so delightful and alluring, that the people of his village called him the second Dawud (David). The father of Sayid Ali-Asghar, who was a famous religious man, brought him to the class of Sheikh Abd ol-Mo’men, so that he would be able to read and sing the Quran correctly. Kurdistani spent several years learning to sing Quran by Sheikh Abd ol-Mo’men and became an unprecedented Quran singer, so that his reputation reached over the borders resulting in his being invited to Egypt. The people knew him because of his reputation. He was a real, unassuming person, who sang for all of the people who liked his voice (music). Kurdistani was a little bit over 40 years old, when he was invited by one of his admirers Mirza Ebrahim Khan, who requested him to come to Tehran. Mirza Ebrahim Khan brought him to a ceremony where one of the present singers was Ghamar ol-Moluk Vaziri, who was the most outstanding female singer of her time. After Ghamar finished her singing, Kurdistani were introduced by Mirza Ebrahim Khan to the attendees und was requested to sing. The accompanists put their instruments aside, as they didn’t know him. Kurdistani sang one note higher than the pitch of Ghamar’s voice, much to the suprise (astonishment) of all the attendees, especially the present musiciens, since so a pitch from a male singer seemed unimaginable. After the end of ceremony some of the attendees and present musicians insisted on Kurdistani staying in Tehran. Through the financial support of Mirza Ebrahim Khan, Kurdistani remained one month in Tehran and recorded nearly 30 songs on records with the Polyphon recording company. After that he returned to Sanandaj. It isn’t known who accompanied Sayid Ali Asghar Kordetani on these records, but the style of tar and violin playing is very near to Morteza Khan’s and his brother Musa Khan’s style. The author believes that it is not possible to find a tar player who plays so similarly to Morteza Khan. These records were not protected carefully; therefore there are only 13 records which survived. Sayid Ali Asghar Kurdistani devised his own style of Kurdish music. The fact that titles like Ghamangiz, Bayate Turk, Hejaz, etc. belong to Persian classical music and not to Kurdish language and music, point out Kurdistani’s own style, which perfectly combines Kurdish music with Persian classical. Kurdistani has been dearly missed since his death in 1936 by all of his admirers and the world of Kurdish music. --------

شیعری کانی

کانی


هه ر كاتي ده كه ومه بيري
وه كو روژاني جواني
بو ساريژي زامه كانم
به ته نيا ديمه سه ر كاني
زوخاوي دل هه ل ده ريژم بو ورده شه پوله كاني
ئه م به سته يه بو ده خوينم به لاوه ك يا به گوراني
كاني كاني تو جيژواني پريه كاني
تو ئايونه ي ئاسماني
خوني جه رگي چيا سه خت و به ر زه كاني
خوزگا ئه وه ي من ده ي زانم توش بيزاني كاني كاني
ده زاني بو زور دي مه لات؟
چون له لاي تو به جي ماون جي پي كاني
كاني كاني
تو شاهيدي پشكوتني ئه وينيكي ئا سماني
قاتلي من له توي دا شورد په ن جه كاني
خوني دلم تكاوه نيو ئاوي كاني
به ده م دزه ي ئه وينه وه
ده مردم و نه م ده زاني
كاني كاني كاني كاني

خود بودن یا تعصب؟

"به آنچه که هستم و در چنین بودن بی تاثیر بودم وبرایم قابل تغییر نیست افتخار میکنم"

آیا این جمله نشانه ی تعصب و غیر منطقی بودن است؟

جواب یا بله است یا خیر .اگر بله بگویم خیلی چیزها زیر سوال میرود .من چیزی هستم در بودنم دخالت نداشتم پس اگربد باشم آفریینده به من ظلم کرده ".آیا خدا ظالم است"رسیدن به یک حکم محال.نه خدا ظالم نیست من اختیار دارم میتوانم خود را تغییر دهم.قسمت بعدی"برایم قابل تغییر نیست".چی شد؟ من اختیار دارم ولی با تمام امکاناتی که هست و خدا بهم داده برایم قابل تغییر نیست.دوباره تناقض "خدا به من ظلم کرده پس چرا ان یکی مثل من نیست".یک حکم محال دیگر.حالا برای دو قسمت اول به جواب بله رسیدیم .این جا در قسمت سوم بی تفاوت بودن معنی ندارد چون انسان نسبت به خود بی تفاوت معنی ندارد پس در مقابل افتخار می کنم یک اصطلاح دیگر به نام برایم مایه ی شرم است وجود دارد.جالبه مثلا یک انسان عادی کاملا درستکار مثلا در حد درجات بالای بهشت خودش را مایه ی شرم برای خودش میداند.بازم تناقض انسانی که خدا با یک خصوصیت او را آفریده و با اختیار راه سعادت را طی کرده حالا  آن خصوصیتی که خدا بهش داده را مایه ی شرم میداند.یک نوع ناسپاسیه مگه نه پس انسان نا سپاس چگونه باید بهشتی باشه با ز هم تناقض.

پس در کل برای این سوال با فرض بله به جواب خیر میرسیم یعنی با استدلال برهان خلف

نه فیلسوفم نه عالم دینی یک مسلمان عادیم که با توجه به اندیشه های دینیم  یک جمله را برای خودم اثبات کردم.پس وقتی مثلا من یک عرب یا ایرانی یا  آفریقاییم داشتن این خصوصیت اجباری بوده ومن هیچ تاثیری در آن ندارم و نمیتوانم تغییرش دهم و میدانم که خدا عادل است وطبق استدلال بالا باید به آن افتخار کنم .آیا این نشان تعصب و غیر منطقی بودن است در حالی که اثبات شد که باید من به آن افتخار کنم.پس اندیشه افتخار و دوست داشتن ملیت خود اندیشه ی قرن بیستی و نژادپرستانه نیست بلکه یک اصل لازم ومتناسب با زمان است چون با استفاده از اندیشه های اسلامی قابل اثبات است .و میدانیم اسلام و قرآنش متناسب با زمان هستند

 

سواره ایلخانی زاده

یه دور کتابها وسایتا رو گشتم تا مطالبی در مورد این شاعر بزرگ و تاثیر گذار در ادب کوردی رو پیدا کنم  که در اکثر موارد ایشان را پدر شعر نو کوردی مینامند. ابتدا مختصری از بیو گرافی ایشان به زبان کوردی                              

سواره‌ کوڕی ئه‌حمه‌د ئاغا، کوڕی حاجی باییز ئاغای ئێلخانیزاده‌یه‌.  ساڵی 1937 له‌ گوندی تورجان (که‌ ده‌که‌وێته‌ نزیک شاری بۆکان) له‌دایکبوه‌. هێشتا منداڵ ده‌بێت که‌ عیسمه‌ت خانمی دایکی کۆچیدواییده‌کات‌. هه‌ر له‌و ده‌مه‌دا ماڵیان بۆ گوندی قه‌ره‌گوێز ده‌گوێزنه‌وه‌. له‌وێ باوکی ژنێکی دیکه‌ ده‌هێنێت. ئه‌و ژنه‌ بۆ سواره‌ و خوشک و براکه‌ی وه‌ک دایکی ڕاسته‌قینه‌ واده‌بێت‌. هاوینی ساڵی 1954  له‌ قه‌ره‌گوێزه‌وه‌ بۆ بۆکان بارده‌که‌ن و له‌وێ نیشته‌جێ ده‌بن‌. له‌ پاییزی ئه‌و ساڵه‌دا سواره‌ دوچاری نه‌خۆشییه‌کی سه‌خت ده‌بێت و سێ ساڵ له‌جێدا ده‌یخات. کاتێک ده‌که‌وێته‌وه‌ سه‌رخۆی، سواره‌که‌ی جاران نامێنێت و لاواز و بێهێز ده‌بێت. به‌و حاڵه‌شه‌وه‌ به‌رده‌وام ده‌چێته‌ قوتابخانه‌ و چه‌ند ساڵ له‌ بۆکان ده‌خوێنێت. پاشان ده‌چێته‌ ته‌ورێز و له‌وێ درێژه‌ به‌ خوێندن ده‌دات. ساڵی 1962 بڕوانامه‌ی دیپلۆم وه‌رده‌گرێت و به‌شداریی تاقیکردنه‌وه‌ی زانکۆی تاران ده‌کات. سه‌ره‌نجام له‌ کۆلێژی حقوق له‌ به‌شی قه‌زایی وه‌رده‌گیرێت. له‌و سه‌روه‌خته‌دا کۆمه‌ڵێک ڕوناکبیری کورد له‌ ڕیزی ڕێکخراوێکی نهێنیی به‌ناوی «یه‌کێتی خوێندکارانی کورد له‌ زانستگاکانی ئێران» تێده‌کۆشن. سواره‌ش وه‌ک خوێندکارێک و وه‌ک کوردێکی خاوه‌ن هه‌ڵوێست و چالاک ده‌بێته‌ ئه‌ندام تیایدا. هه‌ر له‌و ده‌مه‌دا له‌گه‌ڵ کیژێکی ئازه‌ری نیشته‌جێی شاری بۆکان به‌ ناوی «ڕوقیا» که‌ چه‌ند ساڵ ئه‌وینداری یه‌کتر بون، خێزان پێکده‌هێنن و به‌رهه‌می ئه‌و هاوسه‌رییه‌ کوڕێک ده‌بێت به‌ناوی «بابه‌ک».

ساڵی 1963 سمایلی شه‌ریف زاده‌ و سواره‌ و ده‌سته‌یه‌ک خوێندکار و  لاوی کورد شێلگیرانه‌ تێده‌کۆشن له‌پێناو دامه‌زراندنی ڕێکخراوێکی خوێندکاریی چه‌پ و شۆڕشگێڕ و جموجوڵێکی گه‌رم ده‌ستپێده‌که‌ن.

به‌درێژایی ئه‌و ساڵانه‌ی که‌ له‌ زانکۆ ده‌خوێنێت، مامه‌کانی به‌گشتی و حاجی ڕه‌حمانی ئێلخانی زاده‌ و سه‌عدی موهته‌دی به‌تایبه‌تی یارمه‌تی ده‌ده‌ن. هه‌روه‌ها ئامۆزایه‌کی له‌ خۆی به‌ته‌مه‌نتری به‌ناوی «حه‌سه‌ن» به‌رده‌وام ده‌ستگیرۆیی ده‌کات و ناهێڵێت ده‌سته‌نگیی پێوه‌ دیاربێت.

ڕۆژی 20/3/1964 حکومه‌تی حه‌مه‌ ڕه‌زاشا شاڵاوی گرتن و زیندانی کردنی تێکۆشه‌ران ده‌ستپێده‌کات و نزیکه‌ی 150 لاوی ڕوناکبیر و تێکۆشه‌ری کورد به‌ تۆمه‌تی هاوکاریی له‌گه‌ڵ (حیزبی دیموکراتی کوردستان) ده‌گرێت و ده‌یانخاته‌ زیندانی «قزل قلعه‌»وه‌. سواره‌ش به‌ر ئه‌و شاڵاوی ڕه‌شبگیرییه‌ ده‌که‌وێت. ئه‌گه‌رچی ئه‌و به‌له‌ش نه‌خۆش و لاواز ده‌بێت، به‌ڵام دلێرانه‌ شه‌ش مانگ خۆی ڕاده‌گرێت و ئه‌شکه‌نجه‌ و ئازار وره‌ی پێ به‌رنادات. تا سه‌رنجام هیچی له‌سه‌ر ئیسپات نابێت و ئازاد ده‌کرێت. کاتێک له‌ زیندان دێته‌ ده‌رێ، ده‌چێته‌وه‌ زانکۆ و خوێندنه‌که‌ی درێژه‌پێده‌داته‌وه‌‌. ساڵی 1968 خوێندنی زانکۆ ته‌واوده‌کات. هه‌ر له‌و ده‌مه‌دا له‌ به‌شی کوردی ڕادیۆی تاران وه‌ک کارمه‌ند داده‌مه‌زرێت. له‌و ڕادیۆیه‌دا به‌رنامه‌یه‌کی ئه‌ده‌بی و ڕۆشنبیریی به‌ناوی «تاپۆ و بومه‌لێڵ» پێشکه‌ش ده‌کات. ئه‌و به‌رنامه‌یه‌ گوێگرێکی زۆری ده‌بێت و به‌و بۆنه‌یه‌وه‌ سواره‌ له‌نێو توێژێکی به‌رینی خه‌ڵکی کوردستاندا ده‌ناسرێت.

به‌شی زۆری ته‌مه‌نی سواره‌ ململانێ ده‌بێت له‌گه‌ڵ نه‌خۆشیدا. ئه‌وه‌نده‌ی که‌ له‌ بیماری و له‌شبه‌باریدا ده‌ژی، ئه‌وه‌نده‌ له‌شی ساغ و ئاسوده‌ به‌خۆیه‌وه‌ نابینێت. به‌ڵام سه‌رباری ئه‌و ژیانه‌ سه‌خت و ناهه‌مواره‌، هه‌رده‌م وره‌به‌رز و به‌ بیروباوه‌ڕ ده‌بێت.

ڕۆژی 12/1/1976 له‌کاتێکدا که‌ سواره‌ به‌ره‌و ماڵ ده‌ڕواته‌وه‌، ئوتومبیلێک لێیده‌دات و ده‌یخات. به‌ڵام ئه‌و پێی واده‌بێت که‌ ئازارێکی که‌می گه‌یشتوه‌ و هیچی لێنه‌هاتوه‌. ئیدی ده‌یبه‌نه‌وه‌ ماڵه‌که‌ی خۆی. ورده‌ ورده‌ ئازاری له‌شی زیاد ده‌کات. پاش دو ڕۆژ ده‌یبه‌نه‌ خه‌سته‌خانه‌ی «میساقیه‌»ی تاران. کاتێک دوکتۆر لێیده‌کۆڵێته‌وه‌، ده‌ڵێت توشی زه‌ردویی بوه‌. دواتریش گومانی نه‌خۆشی سه‌ره‌تانی لێده‌که‌ن. بۆیه‌ بڕیار ده‌ده‌ن که‌ نه‌شته‌رگه‌ریی بۆ بکه‌ن. به‌ڵام به‌رگه‌ی نه‌شته‌رگه‌رییه‌که‌ ناگرێت و ڕۆژی چوارشه‌ممه‌ 14/1/1976 دڵی له‌لێدان ده‌که‌وێت. ڕۆژی دواتر کۆمه‌ڵێک له‌ خزمان و دۆستان و ڕوناکبیرانی کوردی تاران، ته‌رمه‌که‌ی بۆ بۆکان ده‌به‌نه‌وه‌ و له‌ مه‌راسیمێکی پڕ ڕێز و شکۆدا له‌ گۆڕستانی گوندی حه‌مامیان ده‌ینێژن.

ئه‌گه‌رچی سواره‌ زیاتر وه‌ک شاعیر ناوده‌رده‌کات، به‌ڵام له‌ ڕاستیدا  ده‌ستێکی باڵای له‌ په‌خشان و وتاری ئه‌ده‌بی و چیرۆک و شانۆنامه‌نوسینیشدا ده‌بێت و گه‌لێک به‌رهه‌می ناوازه‌ و سه‌نگین ده‌نوسێت، که‌ به‌شی زۆریان تا ئێستاش به‌ ده‌ستنوسیی ماونه‌ته‌وه‌. به‌رهه‌مه‌کانیشی به‌ناوی «سواره‌، ئازاد و پ. ئه‌هورا»وه‌ بڵاوده‌کاته‌وه‌

 خلاصه بیگرافی

سواره فرزند احمد آغاي ايلخاني زاده سال 1320 در روستاي ترجان چشم به جهان مي گشايد پس از يك سال خانواده سواره به روستاي«قره گويز» بوكان نقل مكان ميكنند.  وي تحصيلات ابتدائي و راهنمايي را در شهرستان بوكان  تمام كرد.و در سال 1341 مدرك ديپلم را در شهر تبريز مي گيرد .سواره تحصيلات تكميلي را در رشته حقوق قضائي در دانشگاه تهران در سال 1347 به اتمام ميرساند . ايشان عاشق فعاليت هاي سياسي و فرهنگي بود و ضمن سرودن شعرهاي ملي به فعاليتهاي سياسي هم مشغول ميشد ، به همين خاطر در سال 1343 به مدت 6 ماه در زندان قزل قلعه  تهران زنداني ميشود . و در سال 1346 در قسمت كردي راديو تهران مشغول بكار مي شوند  اما متاسفانه بار ديگر پاييز به سراغ باغ روشنفكري كرد مي آيد و اين درخت پربار عرصه روشنفكري كردي   در سال 1354را به تاراج مي برد . سواره را پس از فوت به روستاي حماميان بوكان مي آورند و در گورستان مخصوص خانواده ايلخاني زاده ها به خاك سپرده مي شود . روحش شاد .

ادامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نخستین همایش ادب کوردی



{همایش بین المللی ادبیات کردی در دانشگاه کردستان برگزار می شود
نخستین همایش بین المللی ادبیات کردی 15 اردیبهشت ماه سال آینده به مدت دو روز در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه کردستان برگزار خواهد شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، پژوهشکده زبان و ادب کردی وابسته به دانشگاه کردستان اولین همایش بین المللی ادبیات کردی را با اهداف شناخت زوایای ادب کردی، بررسی ادوار تاریخ ادب کردی، بررسی میزان تاثیر متقابل ادب و فرهنگ کردی با ملت های همجوار برنامه ریزی و تدوین کرده است.

مقالات ارسال شده به دبیرخانه همایش با توجه به محورهای تعیین شده به داوران هر محور تقدیم خواهد شد و پذیرش نهایی منوط به اعلام نظر هیئت داوران خواهد بود.

آخرین مهلت ارسال چکیده مقالات پایان آذرماه و آخرین مهلت ارسال متن کامل مقالات پایان اسفند ماه سال جاری خواهد بود.  }

منبع:خبرگزاری مهر

ادامه نوشته

از یک روز تا چهار سال

یادمه سوم دبیرستان بودم که سوالاتم درمورد دانشگاه شروع شد. سطح علمی کدوم بالاست؟کدوم در کدوم رشته بهتره؟و...میدونم که خیلی از دانش اموزهای دبیرستان این سوالات را دارند منم همین طور بودم.ولی هرگز این سوال اساسی برایم پیش نیامد که دانشگاه فلان شهره کجای شهره؟تا وقتی دفترچه ی انتخاب رشته امد و ادرس دانشگاهها در آن بود.که در دانشگاه صنعتی سهند نوشته شده بود :کیلومتر۲۵جاده ی تبریز-اذرشهر/شهرجدید سهند-دانشگاه صنعتی سهند.حالا میخواهم درمورد پیدا کردن دانشگاه بگویم:با پدر وبرادرم  به طرف تبریز را افتادیم بیخیال تا اذرشهر آمدیم از آذرشهر که رد شدیم حساسیت افزایش یافت یک دو نفر مامور نگاه  کردن تابلوها ویک نفر مامور رانندگی وصد البته نگاه کردن تابلوها بود.تابلوهای تبریز۴۰-۳۵-۳۰کیلومتر را رد کردیم.رسیدیم ۲۵(اها!خودشه همین جاهاست ولی انگار خبری از سهند نبود از چند نفری پرسیدم همه ارور میزدن:(سهند یختو گارداش).خدایا ما کجا اومدیم به راه خود رفتیم به۲۰کیلومتری رسیدیم. ناگاه یه تابلو رو دیدم :ایستگاه نمیدونم چیه سهند خدایا شکر رسیدیم .پیاده شدم پرسیدم:ببخشید اقا دانشگاه کجاست یه ادرس داد متوجه شدم دانشگاه پیام نورو میگه گفتم :بابا دانشگاه صنعتی سهندگفت:فارس سن؟گفتم؟نه کرد ده .مثل اینکه معیار قضاوت خوبی براش بود بعد از پایان ارورهاش :گارداش اینجا سهند یختو میری پلیس راه تربیز به دست راست می پیچی ی یاخچیت اونجا سهنده.یعنی باید ۲۰کیلومتر دیگه میرفتیم.هرچند با ترکیبی از اذری وفارسی ادرس داد ولی دستش درد نکنه ادرس دقیقی داد ممنونم ازش.رفتیم رسیدیم ورودی تبریز و پیچیدیم به طرف تابلوی سهند.ولی خدایش حالا هم این مسئله  برای من حل نشده که سهند کجاش کیلومتر ۲۵ تبریز-اذرشهر است که توی دفترچه اینجوری نوشته حالا بی خیال رسیدیم سهند . یه دور تو شهر زدیم دانشگاه پیدا نشد.از یکی پرسیدیم ادرس داد و ما رفتیم طرف دانشگاه  هی رفتیمو نبود تا تابلوها بعد از مدتی سروکلشون پیدا شد.دنبالشون رفتیم از شهر سهند یه کیلومتری خارج شدیم فراقم به وصال رسید .فکرشو بکن لحظه ی موعود ولی از کجا بدونم این بیابان که ساختمونها مثل کاکتوسها یکی یه دونه سر درآوردن دانشگاست آخه سر در نداره.هیچ جای ورودیش ننوشته:                                                         

Sahand university of technology

یعنی خبری از نوشته ی دانشگاه صنعتی سهند نیست. از نگهبانهای جلو در ورودی بیابان بزرگه پرسیدیم گفتند:آره خودشه  رفتیم تو نمیخوام از مراحل ثبت نام بگم ولی میدونم ثبت نام دو ساعته یه روز طول کشید فقط تو آخرین مرحله که نظر سنجی بود یکی از سوالا این بود:آدرس دهی را چه طور دیدید؟مسولی که اونجا بود گفت:باید اینو عالی بزنی منم گفتم آره عالی .زدم ضعیفو پاشدم برم که گفت :چرا کردها اینقدر عصبانیند؟گفتم:عصبانی نیستند عصبانیشان میکنند.اگه او منظورمو نفهمید شما که می فهمید که پیدا کردن آدرس چه قدر منو اذیت کرد و منظورم فقط این بود . خوب از اینا بگذریم  همه چیز از اون روز شروع شد و تا چهار سال ادامه خواهد داشت .حالا من شده بودم دانشجو.یه شب ساعت ۴بامداد(تعجب نکنید اونایی که دانشجو هستند می دانند بیدار بودن در این ساعت برای دانشجو عادیه.چون روز دانشجو شبه)  که از پنجره آشپزخانه طبقه ی۴بلوک۲ بیرونو نگاه میکردم .تو فکر بودم که من کجا هستم؟ هر چهار طرف دانشگاه خالی بود و تاریک .دانشگاه مثل لنگه کفشی بود تو بیابون به فکر اون ضرب المثل معروف نیافتید.منظور من از لنگ کفش تنها بودن است نه با ارزش بودن یعنی تنها بودن در یک بیابون.در این فکرها بودم که در اون شب آروم والبته بارونی یه روباه زیبا از جلو نگهبانی اومد تو محوطه ی خوابگاه .تبسمی کردمو گفتم:وضعیت گل بود و به سبزه آراسته شد پسرای دیگه جوجه تیغی و خرگوش رو هم تو روز روشن دیده بودند و صد البته نمای رو به روی دانشگاه تو حیاط دانشگاه محل چرای گوسفنداست ولی بیخیال در هر حال دانشگاه خوبیه خوابگاش ده برابر خوابگاه دانشگاه تبریز با صفاتره و از نظر ارزش هم لنگه کفشی در بیابون است.چون سطح علمیش خوب نزدیک به عالیست.تو همین فکرا بوذم که دوستم از تبریز زنگ زد او هم مثل۹۹درصد دانشجوها بیدار بود بدون هیچ سلامی و خیلی گستاخانه گفت :اسعد آهنگ پیشوازتو عوض کن خیلی بده من ازش بدم میاد خلاصه بدون خداحافظی قطع کرد .منم رفتم و فکری کردم که حالشو بگیرم .هر چند پروژه دو روز طول کشید ولی حالشو گرفتم  .ادمه دارد

اسم کوردی2

ترجمه فارسی

كوردی

تغيير

گؤران

اسم کوهی

شيركوه

اسم کوهی

شاهؤ

مستقل؟

سربه ست

آزاد

رزگار

دانش

زانيار

دانشگاه

زانكؤ

هدف

آمانج

اسم بازمانده ازمادها؟

آكؤ

پادشاه ماد

دياکؤ

اميد/آرزو

ئاوات

کوهنورد

شاخه وان

درفش پادشاهی فريدون؟

کاويان/کاوان

معادل فارسی ندارد(اسم دختر)؟

هه نيسک

روشن

رووناک

مطمئن

دلنيا

؟

ريزان

عقاب

هه لؤ

دليل

هؤكار