تغییری....
تغییری است من می توانم ببینمش البته دیدن نداره مادی که نیست پس می توانم احساسش کنم البته فقط خودم می توانم احساسش کنم چون درون من رخ داده و هست شاید ناراحت شوی و پیش خود بگویی که من چرا نتوانم؟چرا که اعتقاد داری رفتارش را می شناسم از تفکرات و احساساتش خبر دارم وتغییرش را هم حس می کنم.ولی چندین و چندان دلیل دارد که چرا تو نمیتوانی احساسش کنی اول اینکه مبدا حضور تو در این زندگی تاخیری چند روزی در مقایسه با این تغییر دارد هر چند علت ومعلول این تغییر خودت بوده ای و دوم اینکه این تغییر جدای از هر نمود بیرونیش احساسی هست که وجودش به من می دهد و فقط من احساس می کنم.
شاید ندانی چه می گویم شاید خودم هم خوب درک نمی کنم که چه می نویسم.خب عادت من این است در اول نوشته ام خواننده را دور میزنم و گنگ می گویم به دو دلیل یکی اینکه اگر خیلی برایش مهم نیستم خسته شود و بقیه را نخواند وچه بسا کسی پیدا نشود به دلیل این گنگی تا آخر نوشته برود و من برایش مهم نباشم اما شاید یکی برود تنها یکی و اون یکی هم شاید خودش را نشناسد شاید هم بشناسد اما من میشناسمش و دلیل دوم اینکه کسی که خوب توجه نمی کند هیچی از نوشته درک نکند ولش کند چون من دوست دارم هرکه نوشته من رو می خواند با علاقه بخواند نه با زور.البته زوری در خواندن نوشته من مثل نوشته های بی سروته کتابهای درسی نیست هر چند نوشته من هم بی سروته است اما خوشبختانه زوری در خواندنش نیست.
از یک تغییر می گفتم توصیفش سخت است اما قشنگ است پس به جای توصیفش می خواهم از علتش تشکر کنم نمیدانم تشکر چگونه است اصلا تشکرهای متنی و زبانی را نمی گویم باید تشکری کنم که خود مسولیت هست و مسولیت ایجاد می کند.تشکری طولانی به طول بقیه ی عمرم برای یکی.اصلا کار طاقت فرسایی نسیت در مقابلش او هم چنان آثار این تغییر قشنگ را دروجود من حفظ و تازه نگه میدارد.او با فروردین آمده از هر لحاظ نگاه می کنم از جنس بهار است و نوروز و فروردین.لحظه ای تامل میکنم و باز شگفت زده می بینم همه چی با فروردین و بهار اومده.اوّ و تغییر من و آغاز دوباره من همه بهاری است به زمان و جغرافیا و طبیعت بهاری.او عاشق پاییز است اما من عاشق بهار او نقاشی رنگها رو دوست دارد اما من نقظه مبدا یعنی بهار.نه صرفا بهار شاید هم صرفا بهار.البته ناگفته نماند دارد عاشق پاییزم میکند این بار صرفا فصل پاییز.هرچه دارم میگویم نمیتوانم ذره ای توصیف کنم نوع تغییر را اما در درونم هیجانی است که هدفش به تحریر در آوردن این تغییر است انا افسوس راهی برای بیانش نیست.صرفا می خواهم ادامه بدهم به این تشکر لذت بخش و عمرم راصرف بیان تغییری نکنم.پس من می روم لذت بخشانه تشکر کنم و ازآثار تغییر لدت ببرم...

بالا نوشتم " هر چیزی که میتونه تو ذهن یکی مثل من باشه"